سنگینم، کرخت، سرمازده و نشسته بر روی مبل.
خروج از زندگی شبیه خروج از اتوبان نیست، شبیه خروج از هیچ جا نیست، اصلا شبیه خود خروج هم نیست. شاید شبیه استپ کردن بر روی طناب بندبازهاست، نفس حبس می شود، ترس و هیجان و اضطراب. و ترس و ترس و ترس.
می خواهم، خودم می خواهم اما بخشی از من حق دارد که نخواهد که ترسیده باشد از بخش لجوج خودم. ایستاده ام یک پا، چون رنج دارد داغانم می کند چون بغض رهایم نمی کند چون دنبال هیچی ام، هیچی مطلق.
باید بنویسم ولی چه چیزی را نمی دانم. باید دوباره محکم باشم ولی به اندازه پانزده سال خسته ام. باید دوام بیاورم ولی جان به در بردن هر بار سخت تر می شود.
پ ن: نفسم کم شده. چهارشنبه جلسه چهارم.
كد موسيقي براي وبلاگ
برچسب:
نویسنده: zemestaniii