سه شب گذشته را نخوابیدم اما مدام خواب میدیدم. همه چیز شبیه یک کابوس دایرهای شکل است. چرخه ای بی پایان کار و ترسناک. گردونه ای پر از اتفاقات وحشتناک و دردآور. چه کسی این اوضاع را متصور میشد؟ هیچ کس! پ ن: در همین حال حاضر، فقط خسته ام، نا ندارم، پاهایم سست است، سرم پر از درد است. انگار جهان برایم شربت تلخیست که مجبورم بگذرانمش و به خاتمه ببرمش بی آنکه دیگر بخواهمش. همه چیز خیلی ناگوار بود. همین.
برچسب:
نویسنده: zemestaniii