توی ماشینم نشسته ام، مقابل حسینیه، منتظر مادرم.
دو شب جهنمی را داشتم. دیدن پیامکها، قرار دونفره به صرف جگر، کادوی تولد طلایی!
از من بعید بود اما زنگ زدم و شستم، زنگ زدم داد زدم، زنگ زدم و گریه کردم.
میدانی، دنیا واقعا دار مکافات است، من جواب خوردم، خودم که می دانم، فقط همه چیز خیلی بد بود.
هر چه بخواهم بنویسم هم نمی توانم، اصلا حس خوب ندارم ولی هر کدام از اسکرین ها رو مجدد میخونم دوباره و هزارباره به هم میریزم. دلم فقط خنک شد که به پارتنر دختره گفتم، حالا اگر مساوی هم نباشیم، اقلا خیلی هم باخت فاصله داری نداریم.
برچسب:
نویسنده: zemestaniii