پیراهن آستین کوتاه مشکی
شلوار مشکی
و کتونی.
این تویی مقابل من، با فاصله و توی محله خودم. اینجا دیگر پارک نزدیک منزل مان نیست، اینجا برزخ است. تو هستی، اما با فاصله از من. پیام میدهی «زیباتر شدهای و جاافتادهتر، بوسه ای به ما نمیرسد؟». دلم برایت میرود. سالهاست ندیدمت. اما، این دیدار، این فاصله چند متری عذابم میدهد. دو صندلی مقابل هم در دو طرف پیاده راه پارک. نگاه هایمان کمتر به هم تلاقی میکند از ترس تابلو بودن. پناه میبریم به پیام. فکرش را هم نمیکردم بیایی، من فقط ذهنیتم را بلند گفتم و تو چند دقیقه بعد توی راه رسیدن به اینجا بودی. پس چطور میتوانم خجالت زده و شرمنده نباشم؟ میمانی تا آفتاب غروب میکند تا ماه به آسمان فخر میعرضهد تا من قلبم کنده شود. هیچکس فکرش را هم نمیکند که این زن شال سبز، با آن آقای پیراهن مشکی، که فاصلهها میانشان است، رازهایی میانشان باشد و دل هایشان میخ شده بر هم.
نگاهت میکنم، هزار بار؟ نه! نه! نمیتوانم، میترسم دخترک اسکوترسوار بفهمد. نگاهت میکنم به قدری که نگاهت را به خودم ببینم، که دلم قرص شود این تویی که مقابلم نشستهای. این تویی که به خاطر من اینهمه راه را آمدهای. این تویی که قید شک و دیر شدن را زدهای که فقط چند دقیقه مرا با فاصله نگاه کنی.
دلم پر میکشد برای میان بازوانت بودن اما جسمم نمیتواند تکان بخورد، اجازه ندارد!
.
.
.
پ ن: میان مسیر از خانه تان تا محل ختم، پیش من بودن را انتخاب میکنی. سخت است کنارم بنشینی و غریبه باشی!
هنوز باورم نمیشود.
برچسب:
نویسنده: zemestaniii