1321
-
تاریخ: 1405/6/8 ساعت: 16:00
خیلی دیره بی شک خورشید بدون چشمهایت طلوع میکند، اما نمیدرخشد! 1321 توی ماشینم نشسته ام، مقابل حسینیه، منتظر مادرم.دو شب جهنمی را داشتم. دیدن پیامکها، قرار دونفره به صرف جگر، کادوی تولد طلایی!از من بعید بود اما زنگ زدم و شستم، زنگ زدم داد زدم، زنگ زدم و گریه کردم.میدانی، دنیا واقعا دار مکافات اس...
1322
-
تاریخ: 1405/6/8 ساعت: 16:00
سه شب گذشته را نخوابیدم اما مدام خواب میدیدم. همه چیز شبیه یک کابوس دایرهای شکل است. چرخه ای بی پایان کار و ترسناک. گردونه ای پر از اتفاقات وحشتناک و دردآور. چه کسی این اوضاع را متصور میشد؟ هیچ کس! پ ن: در همین حال حاضر، فقط خسته ام، نا ندارم، پاهایم سست است، سرم پر از درد است. انگار جهان برایم ش...
1323
-
تاریخ: 1405/6/8 ساعت: 16:00
روز بعد تولدم است. یک تولد به یاد ماندنی. تنها و دور و مصمم بر جدایی. بی توجهی کلافه ام کرده شاید، و البته که شاید هم نه. طولانی بودن روند اولین جلسه برام آزاردهنده است. تا سه شنبه هنوز زمان زیادی مانده است. روز آیندهشب سالگرد فوت پسر همسایه بالایی است و درست مثل زمان فوتش مراسم شام منزل ماست. آه، ن...
1326
-
تاریخ: 1405/6/8 ساعت: 16:00
مدتهاست سیگار نکشیدهام این یعنی، مدت هاست در آغوشت نبودهام که خودت برایم یک نخ وعده بگیری و روشن کنی. تو خوش قول نبودی، که اگر بودی امشب، درست همینجا، وعدهمان روی همین مبل دونفره خالی بود. . . . پ ن: پیام میدهی از خانه. نگران حالمی. تاکید میکنی که تمام می شود، زهرخند می زنم که بی خیال، رسیدنت ر...
1327
-
تاریخ: 1405/6/8 ساعت: 16:00
خیلی دیره بی شک خورشید بدون چشمهایت طلوع میکند، اما نمیدرخشد! 1327 پیراهن آستین کوتاه مشکیشلوار مشکیو کتونی.این تویی مقابل من، با فاصله و توی محله خودم. اینجا دیگر پارک نزدیک منزل مان نیست، اینجا برزخ است. تو هستی، اما با فاصله از من. پیام میدهی «زیباتر شدهای و جاافتادهتر، بوسه ای به ما نمیرس...
روایت تازه از 1307
-
تاریخ: 1405/4/26 ساعت: 11:11
خیلی دیرهبی شک خورشید بدون چشمهایت طلوع میکند، اما نمیدرخشد!1307می دونم خیلی وقته نیومدم و ننوشتم. می دونم اما خودم را با کار جدید و بچه ها سرگرم کرده بودم که مثلا تو کم رنگ شوی، برعکس شد. از میان شلوغی کلاس به تو پیام می دهم که می بینی چقدر حواسم پیشته. و تو با تعجب می پرسی سر گلاسی و من با افتخ...
1308؛ روایت کامل
-
تاریخ: 1405/4/26 ساعت: 11:11
خیلی دیرهبی شک خورشید بدون چشمهایت طلوع میکند، اما نمیدرخشد!1308سنگینم، کرخت، سرمازده و نشسته بر روی مبل. خروج از زندگی شبیه خروج از اتوبان نیست، شبیه خروج از هیچ جا نیست، اصلا شبیه خود خروج هم نیست. شاید شبیه استپ کردن بر روی طناب بندبازهاست، نفس حبس می شود، ترس و هیجان و اضطراب. و ترس و ترس و ت...
پشت پرده 1309
-
تاریخ: 1405/4/26 ساعت: 11:11
خیلی دیرهبی شک خورشید بدون چشمهایت طلوع میکند، اما نمیدرخشد!1309از حمام آمده ام، حوله تنم، اشک روی گونه ام، درد توی سرم. خسته ام از خودم لابد. به دوست اینترنتی ام می گویم « تا حالا وایتکس استفادهکردی؟ دیدی پوست دست نازک میشه؟» میگه آره، میگم «مغزم الان اونطوریه. مغزم نازک شده. حوصله ام نازک شده....
جزئیات تازه از 1310
-
تاریخ: 1405/4/26 ساعت: 11:11
خیلی دیرهبی شک خورشید بدون چشمهایت طلوع میکند، اما نمیدرخشد!1310«تا انتها می روی ولی از خط رد نمی شوی.»من اینم!و بعد هر بار می گویی کاش رفته بودم، کاش رد شده بودم، کاش تمام شده بود......... پ ن: جلسه آخر را که نرفتیم. اوضاع هم که تغییر نکرد و فقط کمی ظاهر مجددا و نمی دانم.امروز مراقبت نهایی بزرگس...
روایت تازه از 1312
-
تاریخ: 1405/4/26 ساعت: 11:11
خیلی دیرهبی شک خورشید بدون چشمهایت طلوع میکند، اما نمیدرخشد!1312گند زدمباختم همه چیز را باختم و هیچ کاری نمیتوانم بکنم. انرژی ام تمام شده. سر شده ام و نمی توانم بلند شوم حتی.از خدا تمام شدن همه چیز را می خواهم. راهی نیست هیچ راهی به تغییر نیست. من دلم به این وضع نیست. آخ از قلبمو از توان نداشته ا...
ماجرای 1313
-
تاریخ: 1405/4/26 ساعت: 11:11
خیلی دیرهبی شک خورشید بدون چشمهایت طلوع میکند، اما نمیدرخشد!1313سلام بر مدرسه سلام بر نجات دهنده من از تو و همه چیزسلام بر لحظات به ظاهر کنده شدن از دنیا و در باطن فرورفته در میان کاپشن بزرگ تو!پ ن: مراقبتم. خدایا شکرتكد موسيقي براي وبلاگ
پشت پرده 1314
-
تاریخ: 1405/4/26 ساعت: 11:11
خیلی دیرهبی شک خورشید بدون چشمهایت طلوع میکند، اما نمیدرخشد!1314ذهنم خالیدلم پرخواسته هایم زیاد!هر چند می شود هر لحظه از تو خواست و تو می توانی هر لحظه اجابت کنی، اما می گویند امشب لیله الرغائب است. من ناشکیبم. من خسته ام. من محتاجم. و تو بالاتری از سقف آرزوهای من. پس مرا برسان به خیری که می دانی...
1315؛ روایت کامل
-
تاریخ: 1405/4/26 ساعت: 11:11
هر بار غمانگیزتر هر بار مقاومتر هر بار خوشظاهرتر در مقابل آدمها میایستم. من سعی کردم کم نیاورم، اما زندگی بی تابم کرده است. احتیاج دارم جوری که میخواهم باشم ولی باز هم نمیشود. نشانهها را نشانم میدهد، اما من ناآرامم. آرامم کن لطفا. . . . پ ن ۱: امتحانات ارشد را میدهیم. امروز سومین امتحان بو...
پشت پرده 1316
-
تاریخ: 1405/4/26 ساعت: 11:11
خیلی دیرهبی شک خورشید بدون چشمهایت طلوع میکند، اما نمیدرخشد!1316بهت زده ام، چرا؟ نمیدانم. در شک و اندوه و بغض و صددلی ام، چرا؟ نمیدانم. خسته ام و به صورت مضحکی دارم به این فکر میکنم که دفترچهای بردارم و رفتارهای ناخوشایند را یادداشت کنم که یادم نرود سر چه، دلخور شدهام. نه این که کینه کنم نه!...