از حمام آمده ام، حوله تنم، اشک روی گونه ام، درد توی سرم. خسته ام از خودم لابد. به دوست اینترنتی ام می گویم « تا حالا وایتکس استفادهکردی؟ دیدی پوست دست نازک میشه؟» میگه آره، میگم «مغزم الان اونطوریه. مغزم نازک شده. حوصله ام نازک شده. تحملم نازک شده. خستمه»
دیگر برایم عزیزجان نیستی، دیگر هیچ کس برایم عزیزجان نیست. کم طاقت و پربغض. کارهای دانشگاه روی مخم، آدم های دانشگاه روی مخم، اهل خانه روی مخم.
خدایا تو بخواه که از تن برود این خستگی.
پ ن: دیدم که برنداشت کسی نعشم از زمین
خود نعش خود به شانه گرفتم گریستم...
كد موسيقي براي وبلاگ
برچسب:
نویسنده: zemestaniii